خدای آواز: استاد ایرج
  
 موسیقی؛ ادبیات و هنر
 
آذر 1385
ش ی د س چ پ ج
        1 2 3
4 5 6 7 8 9 10
11 12 13 14 15 16 17
18 19 20 21 22 23 24
25 26 27 28 29 30  
 
مطالب قبلی

مجموعه عظیم فوتوشاپ Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
 
سه شنبه 7 آذر ماه سال 1385
وبلاگ جدید!

دوستان گرانقدر با توجه به مشکلات بلاگ اسکای وبلاگ جدید من در بلاگفا به نشانی:

 

http://khodaie-avaz-iraj.blogfa.com

 

راه اندازی شد. لطفا از این به بعد به بلاگ جدید من مراجعه فرمایید و در صورتی که مرا در لینک خود قرار داده اید؛ به نشانی جدید اصلاح فرمایید.

با تشکر: پرشین فلاورز


 
دوشنبه 6 آذر ماه سال 1385
پاسخ به مطالب آقای زارعی برعلیه ایرج و گلپا

دوست دیرین وبلاگی!

راه و روش مناسبی را برای تاختن به استاد ایرج و استاد گلپا برنگزیده اید! (نشانی مقاله: http://iranava.blogfa.com/) من از امثال شما همیشه انتظار داشته ام در مقابل فرمایشات و مقالات خودتان پاسخگو باشید. اما شما یکی حداقل، هرگز نبوده اید! جنابعالی در برابر تحلیل آلبوم شب بارانی استاد ایرج که حتی به کوچکترین گوشه ها و درآمدهای آن اشاره کرده ام، می نویسید: نه! اصلا به درد نمی خورد به دلیل آهنگ ضعیف و... (نقل به مضمون). اما وقتی از شما خواهش می کنم از کلی گویی بپرهیزید و محبت نموده با من به بحث علمی بپردازید و دلایل ادعای خودتان را بفرمایید، تا اگر توانستم پاسخگو باشم، از ظهور مجدد در وبلاگ بنده طفره می روید! نمی دانم چرا، ولی هر چه هست، از شما که کلاس آواز هم رفته اید و سال ها تجربه دارید و بی تردید مباحثه با همچو منی که هیچ اختری در آسمان موسیقی ندارم و تنها یک علاقمند معمولی هستم، برایتان زنگ تفریحی بیش نخواهد بود، انتظار ندارم در کارزار بی حریف ساخته ی خودتان بتازید و در برابر ادعاهای خودتان (چه منطقی چه نه) پاسخی نداشته باشید!

از شما و همینطور جناب امیر (به خاطر احترام به دانش و شخصیت ایشان) مثل همیشه دوستانه خواهش می کنم بفرمایید در همین جا بحث کنیم! شما ادعا می کنید ایرج و گلپا اینطور یا آنطور که دلتان می خواهند هستند، من هم می گویم عیبی ندارد بیایید در باره ی گوشه ها، نغمه ها، ردیف ها، گام ها، و خلاصه اجراهای سنگین آوازی استادان مورد علاقه و پذیرش شما و استادان گلپا و ایرج به بحث بنشینیم و قضاوت را هم به خوانندگان عزیز بسپاریم! آیا اعلام آمادگی می فرمایید تا از قِبَل آن من نیز آسوده خیالانه در تعصبات خشک و خالی خودم (!) پرسه نزنم؟! ... من برای مناظره در باره ی بی همتایی آوازخوانی گلپا و ایرج اعلام آمادگی می کنم! حاضر هستم بحث ما در باره ی ریزترین ارکان آواز و آوزاخوانی باشد! دلم نمی خواهد به کلیات بی معنا بپردازیم و مثلا توصیفی وار (که فاقد بار معنایی و ارزشی است)، بگوییم این خوب است یا آن! بلکه آوازهایی در دستگاه های مشابه از خوانندگان مورد علاقه ی شما و استادان ایرج وگلپا را انتخاب کنیم و با منطق و علم مبتنی بر فلسفه ی موسیقی علمی آنها را تحلیل کنیم و آن هنگام مشخص خواهد چه کسی در چه جایگاهی قرار دارد!... اگر موافقید بسم الله این گوی و این میدان!

در اینجا به مواردی از ادعاهای متاسفانه غیر اصولی شما پاسخ می دهم و امیدوارم این مداخله را بر من خرده نگیرید، چرا که خودتان شناژ بنایی کج را ریختید که هرگز پیکره ایی راست و مستقیم از آن برنخواهد آمد!

فرمودید: (ایرج) بایستی به خود می قبولاند که صرف دانستن ردیف و یک سری محفوظات و قدرت صدا باعث نمی شود که کسی، خواننده بشود. نگاهی به ترانه ها و آوازهایی که او و گلپا خوانده اند، نشان می دهد که هیچ کدام از آن چه که آنان خواندند، در اذهان مردم باقی نماند. 

پاسخ: ایرج چکار باید می کرد تا به زعم شما خواننده می شد!؟... هم شما و هم من و هم دیگر عزیزان هموطن می دانند که اگر اغراق نباشد، ایرج و گلپا سرآمد کلیه ی خوانندگان موسیقی ایرانی بوده و هستند وهنوز جایگزین همتایی برای آنان در بین علاقمندان موسیقی ایرانی وجود ندارد! (البته در اینجا نباید از زحمات استاد شجریان برای اعتلای موسیقی ایرانی در سال های طولانی سکوت و خفقان اجباری ایرج و گلپا غافل بود)... اما نکته ی خنده آور در این عبارت شما آنجایی است که از یاد رفتن همیشگی آوازها و ترانه های ایرج و گلپا در ذهن مردم حرف می زنید!! مجبورم قوه ی طنز شما را بستایم زیرا هیچ فرد عادی توانایی گفتن چنین جوک یا لطیفه ی مضحکی را ندارد! آیا حتم و یقین نماییم که شما در ایران زندگی می کنید و بین توده ی مردم!؟ اگر چنین است شاید از دم در منزل مبارکتان جز چند قدمی فراتر نرفته اید و خبر ندارید که در این مملکت چه می گذرد!! بگذریم!!...

فرمودید: تنها یک تحریر زدن چند ثانیه ای  نیست که خواننده ای را خواننده می کند. این مسأله، هنر چندانی به حساب نمی آید، به خصوص آن که بی گاه و بی جا هم ارایه گردد تا حدی که مخاطب آن خواننده بداند که به طور مثال در آن آوازی که وی اکنون مشغول خواندن اش هست، در این جای اش وقت آن نوع تحریر زدن نمایشی فرا رسیده است!

پاسخ: دقیقا بر عکس آن هم صادق است: بسیاری از خوانندگان به اصطلاح طراز اول آواز هنوز هم که هنوز است در اجرای تحریر مشکل دارند و تحریر آنها ملاک و محک آواز به شمار نمی آید. شاید یکی از دلایل اصلی این ضعف به عدم کشش حنجره و دیگری به عدم توانایی ورود این دسته از خوانندگان به پرده های بالا باشد. برای تثبیت نواک آواز در هنگام آواز می بابیست بسامد (فرکانس) آن صدا تعیین و تثبیت شود؛ همان خصیصه ای که در استادان ایرج و گلپا به درستی انجام می گیرد و همان که شما دوست آگاهم تحریر چند ثانیه ای نامیده اید!

فرمودید: قلیانات قلبی مخاطب، مهم ترین نتیجه ساخت یک آهنگ و یا خواندن یک آواز است. نه فقط ایرج و گلپا، که اگر کمی به دیده انصاف بنگریم باید اعتراف کنیم که درصد عمده ای از خوانندگان و بالطبع نوارندگان ما از این عنصر بی بهره بوده اند که اشکی را جاری سازند یا بر لبی خنده ای. واقعاْ باید گفت درآوردن اشک - به معنای پرواز معنوی که لازمه هنر واقعی است.- یا خنداندن - البته نه به معنای قهقهه زدن در حد لودگی آن، بلکه به معنای آرامش دهندگی موسیقی - ، مهم ترین بخش موسیقی است.

زارعی عزیز چه می گویید؟ اینها حرف های دوست دانشمند و موسیقی شناس من است؟! اولا که قلیان از ابزارهای کمکی دود و دم و حقه و بافور و منقل و قس علیهذاست که برخی خوانندگان خیلی دوستشان می دارند!! حتما منظورتان غلیان بوده که از سر شتاب زدگی و هیجان در اثنای نوشتن، کلمه را ضایع کرده اید! ملالی نیست!... و اما نظر شما در باره ی درآوردن اشک و خنده (آن هم نه در حد لودگی!!!) بسیار غیر کارشناسانه است و از یک موسیقی شناس بعید است اینگونه جملات صادر گردد! موسیقی قرار نیست کسی را بخنداند یا بگریاند! موسیقی بنا نیست همیشه آرامش دهد یا همیشه بخنداند آنهم نه در حد لودگی!!... موسیقی می تواند همگی این عناصر را در خود حل کند. می تواند برای جنگ نواخته شود، می تواند برای عزاداری مود استفاده قرار گیرد، می تواند شادمانی ایجاد کند، می تواند ملت ها را به هم نزدیکتر و مرتبط نماید، می تواند پیام آور صلح باشد و... آنچه که در تعریف موسیقی باید بدان توجه نمود، جمع بندی از ملودی ها و ریتم های آهنگین و اغلب موزون است که در شنونده تاثیر گذارد و آوا یا صدای موسیقی صرفا هنگامی قابل درک می شود که دارای تاکید باشد! خود واژه ی تاکید دوره های منظمی دارد و از سوی ضربه هایی آشکار می شود. آوای ضربه های مترونوم موسیقی یا آواز است که شنونده را متاثر می سازد... شما ادعا کرده اید (درصد مهمی از خوانندگان از جمله ایرج و گلپا) از عنصر قلیانات (!) قلبی بی بهره بوده اند! اگر قلیان را همان غلیان بگیریم، باز هم مفهوم گنگ و مبهمی به دست می آید. لطفا بیایید این را توضیح دهید... حتما مثال هم بیاورید زیرا برای من کلی گویی هایی که سند و مدرکی رو نمی کنند، و در سطح باقی می مانند و حکمی را صادر می کنند و فقط شاید یک خواننده ی معمولی را خرسند نمایند، اصلا ارزشی علمی ندارند!... و حتما مثالی هم در باره ی غلیانات قلبی خوانندگان مورد علاقه تان با ذکر جزییات بیاورید تا راحت تر بحث کنیم.

فرمودید: چه تعداد از آثاری که گوش داده اید، درون تان را دچار زلزله درونی کرده است و شما را به پرواز درآورده است؟ امروزه وقتی در مجالس اهل دل می نشینید، چند تا ایرج و گلپا گوش می دهند و چند تا هنوز با گوش دادن به الهه ناز، اشک از گونه های شان جاری می شود - منظور ناله و عزاداری نیست!- و آرام می شوند؟ در این جا بحث ما، مسایل بچّه گانه و بی منطقی نیست که بعضی وابستگان متعصب و متصل به احساس بیان می دارند، بلکه عین یک واقعیت را می خواهیم مرور کنیم. می خواهیم بگوییم "لا اکراه فی الدین"، امّا موسیقی باید یک حداقلی از این وجهه هایی را که گفتیم، داشته باشد.

پاسخ: من اول باید از اصطلاح جالب زلزله ی درونی تان تشکر کنم که در من گرفت! و اینکه چه تعداد آثار در من زلزله ایجاد کرده اند، آه ه ه ه ه بی شمارند به خدا!... تقریبا کلیه ی آثار استادان ایرج و گلپا و شجریان و یکی دو اثر بنان و چند اثر افتخاری و چند کار اصفهانی و چند اثر خوانساری و قوامی و مرضیه و دلکش و پریسا و یکی دو کار ایرج بسطامی و چند اثر شهرام ناظری و ترانه های غلامحسین اشرفی و محمد حشمتی و احسان فدایی و علیرضا قربانی و... باز هم بگویم یا کافی است؟... و من نمی دانم چرا شما به ریختن اشک از گونه ها در هنگام گوش دادن به ترانه یا آواز تاکید می کنید؟!اگر برایتان مهم است که باور بفرمایید ترانه های جاودانه ی گلپا و ایرج این احساس زلزله ی درونی را در من همیشه ایجاد می کنند... از شنیدن آوای جاودانه ی این دو استاد مو بر اندامم راست می شود و از خود بیخود می گردم... حتی همین احساس را در باره ی بعضی ترانه ها و آوازهای استاد شجریان دارم و چند استاد دیگر... بله موسیقی ای که من گوش می دهم این وجهه ها را بشدت دارد!

فرمودید:... اصلاْ مسیرهایی که این دو خواننده پر توان ما - الیته هم چنان توان بالقوه!- نرفتند که اگر می رفتند، در کنسرت هایی که در یک شهر بزرگ می دهند، نباید فقط یکی دو هزار نفر سالخورده بلند شوند و آن برنامه را ببینند(!)، والّا شک نکنید که همین الان اگر مرحوم بنان زنده شود و برود روی صحنه تا فقط همان "ای ایران" و "الهه ناز" را بخواند، شجریان گوش کن اش و اندی گوش کن اش از پیر گرفته تا جوان، مشتاقانه برای دیدن اجرای او به محل اجرا خواهند رفت. رمز ماندگاری کسانی چون بنان، علاوه بر آهنگ های خوب و تأثیرگذار آهنگسازان همکار با آنها، شخصیت ثابت هنری و مردمی و اجتماعی آنان است. البتّه نقض قرض اصلی نشود که یک بحث کلّی را داریم مطرح می کنیم و خدایی ناکرده قصد جسارت و توهین به کسی را نداریم.

شما معلوم نیست چه هدفی را در مقاله تان دنبال می کنید! باز هم به بیراهه رفته اید دوست عزیز. در یکی دو کنسرتی که استاد ایرج اجرا کرده، استقبال بسیار خوبی شده و برای دیدن کنسرت های گلپا در اروپا صف می کشند! (آن هم در شرایط خفقان مطلق موسیقی در ایران در خلال تقریبا سه دهه ی گذشته که فقط برای برخی از جمله جناب استاد شجریان مسیری باز و عاری از دست انداز فراهم کرده بود و در نتیجه قشر جوان اصولا نمی توانسته حتی اسم این عزیزان را شنیده باشد!) و البته بنان جایگاه خود را دارد ولی قبول کنید که مردم بنان را به اندازه ی ایرج و گلپا دوست نداشتند!... هنگامی که بنان در یک فیلم آواز خواند، آن فیلم متاسفانه سنار یک شاهی فروش نرفت و کارگردانان دیگر دنبال بنان نرفتند! اما مردم با صدای ایرج به سینماها راه یافتند و هنوز هم که هنوز است با محاسبه ی نرخ تنزیل سال نمایش فیلم "گنج قارون"؛ می توان آن را جزو سه فیلم پرفروش تاریخ سینمای ایران دانست.

فرمودید: آواز "مست مستم ساقیا" جز یک اجرای ساده در مقام شور، چیز دیگری نیست که آن را بخواهیم بیش از اندازه بزرگ نماییم. 

پاسخ: باشد بفرمایید کجای این آواز یک اجرای ساده است که می خواهیم بزرگش کنیم؟ حتما محبت کنید قسمت های ساده اش را ذکر کنید تا یک بحث جذاب را شروع کنیم! من برعکس شما اعتقاد دارم این اجرا یکی از قوی ترین اجراهای آوازی موسیقی ایرانی و استاد گلپاست!... بفرمایید در خدمت باشیم. چرا ساده است؟ کدام گوشه اجرای ضعیفی دارد؟ کدام پرده را کم آورده است؟ کدام شعر درست اجرا نشده است؟ و...

فرمودید: همین بزرگ نمایی ها است که خیلی های دیگر را هم در مسیر پیشرفت شان، متوقف می کند تا در همان جایگاه شان درجا بزنند. والّا باید بدانیم خیلی هم تقصیر جریانات سیاسی نیست که همه اش بیاییم عنوان می کنیم که اگر اینها جلوشان گرفته نمی شد، چنین می شد و چنان! اوّل این که کسی که قرار است حادّه موفّقیّت و پیشرفت را به خوبی طی کند، احتمالا ۲۰ سال وقت کافی اش هست که خودی نشان دهد و در اذهان باقی بماند، وگرنه کسانی چون بنان و قمر که خوانندگی شان را تا قبل از پیروزی انقلاب به پایان رسانده بودند و در اذهان هم باقی ماندند!! بنده خدا قمر که ۲۰ سال قبل از این جریان هم فوت شد! دوم این که چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟! موفق باشید.

از چنبره ی تعصبی که به دور خودتان کشیده اید خارج شوید دوست عزیز! می بینید که من شهامت دارم از کارهای ماندگار استاد شجریان هم می نویسم و قبلا هم بارها نوشته ام! اما شما چی؟ شده آیا یک بار و فقط یک بار هنر موسیقی آوازی ایرج و گلپا را درک کنید؟ یا بدون نقاب تعصب و بدبینی جایگاه والای آنها را در موسیقی ایرانی بسنجید یا بپذیرید؟ شما از قمری مثال می زنید که در دوره ی خود خوب بوده اما اصلا انصاف می کنید تونالیتی و وسعت صدای گلپا و ایرج و راحتی و وضوح اجراهای دستگاهی این دو بزرگ را با کسی چون وی مقایسه نمایید (و لابد فقط به این علت که فلان استاد محترم فقط عادت دارند (!) به صدای ایشان گوش دهند و شما هم که دیگر و حتما بلی!!؟)...

اجازه بدهید قدری منصف باشیم... اگر شما به صدای و نحوه ی آوازخوانی ایرج و گلپا اعتقاد ندارید، باشد، این رویکرد شخصی است ولی با به کاغذ آوردن این عبارات ساده و سطحی، شخصیت هنر دوست و هنرشناس خودتان را در ذهن همچو منی خدشه دار نسازید!

در نهایت مطالب شما تداعی کننده ی این عبارت مشهور شامفور است: یا برادرم باش یا تو را می کشم!


 
جمعه 26 آبان ماه سال 1385
اثری به یاد ماندنی!

 شب بارانی

با هنرنمایی خدای آواز: استاد ایرج

 

استاد ایرج علی رغم سن و سالی که از او گذشته، همچون جوانان خوش نفس آواز می خواند و واقعا برای من حیرت آور است که این استاد بی همتا در حین تصنیف یا آوازخوانی، با چه تسلط و تبحر مثال زدنی ای ضمن رعایت کلیه ی ملزومات موسیقی ایرانی در این سن و سال تن رقیبان را به لرزه می اندازد! استاد در جدیدترین آلبوم خود بار دیگر اثبات کردند که به مصداق مثل دود از کنده بلند می شود، هنوز هم در عرصه ی آوازخوانی حرف و سخن بسیار برای گفتن دارند!

با تدقیق در شیوه و کیفیت اجرای استاد در آلبوم واقعا شنیدنی "شب بارانی" پی می بریم که ایرج از معدود آوازخوانانی است که در اجرای نت های مختلف تونال و مودال و نیز میزان های پیچیده و لنگ همچنان وسواس خود را حفظ کرده اند و تلاش دارند با رعایت این نکات به ظاهر ساده، اما به واقع کاملا پیچیده و تخصصی، فاصله ی خود را با دیگران حفظ کنند!

شب بارانی آلبومی بسیار زیبا با ضرباهنگی شنیدنی توام با تسلط فوق العاده ی نوازندگانش به شمار می رود که در این میان، سه تار مجتبی یحیی نوازنده ی خوش ذوق با ویلون شادروان استاد میرزاده و ارسلان کامکار و نی عندلیبی کومپوزیسیون بدیع و نشاط آوری را عرضه کرده است. با توجه به درخواست یکی از خوانندگان عزیز وبلاگم، تحلیلی مختصر از این آلبوم به یاد ماندنی را تقدیم می کنم.

 

 

 روی اول

1)      تصنیف شب بارانی (دستگاه شور: درآمد دشتی)

2)      سازو آواز: دستگاه: شور، درآمد دشتی (همنوازی سه تار و نی)

3)      آواز: در دستگاه شور، شروع درآمد دشتی

4)      شعر:

دیدی ای جان که غم عشق تو دلم خون کرد (درآمد دوم دشتی)

آتشم به دل و آینه ام وارون کرد (مرکب خوانی: اشاره به عشاق)

شعر من نغمه ناساز غریبی می زد (قرچه)

ناز چشمی که غزل های مرا موزون کرد (برگشت به گوشه ی عشاق)

آنکه افسون زده شعر دل انگیزم بود

قصه چشم سیه گفت مرا افسون کرد (ادامه ی گوشه ی قَرَچه)

فرود به درآمد دشتی با تحریر

 

5)      چهار مضراب شور: درآمد دشتی (همنوازی سه تار و نی)

6)      تصنیف شوکران (دستگاه شور، درآمد دشتی)

 

 روی دوم

1) تصنیف نوای نی (دستگاه همایون، درآمد اصفهان)

2) چهار مضراب اصفهان (همراهی ساز و آواز)

بی تو سپیده دم مرا ساز شبانه می زند

ای که دلم کنار تو شور ترانه می زند (در آمد اصفهان)

تحریر گوشه ی راجه (بیات راجع هم می گویند)

تا به در آید و کند سجده به خاک راه تو

عشق موزون سینه ام راه بهانه می زند (گوشه ی عشاق)

جواب گوشه ی عشاق با ارکستر

تحریر عشاق (مرکب خوانی، جواب با ساز ویلون)

دوش به دوش می تند خواب به خیال تو (گوشه ی عشاق)

ناز منو نیاز تو شانه به شانه می زند (اشاره به گوشه ی قرچه)

جواب پایانی ارکستر

 

۳)      تصنیف دلداده (مایه ی اصفهان)

 

عوامل تولبد:

آهنگساز و تنظیم آهنگ: مجتبی یحیی

اشعار: زنده یاد استاد حسین منزوی، بهزاد محمود زاده

نوازندگان: شادروان استاد مجتبی میرزاده (ویلون)

آندره آرزومانیان (پیانو)

ارسلان کامکار (ویلون)

جمشید عندلیبی (نی)

جمال جهانشاد (عود)

مسعود حبیبی (دف)

محمود فرهمند (تنبک)

نیما یحیی (فلوت)

مجتبی یحیی (سه تار)

 

(این آلبوم از طرف گروه اجرا کننده به خاطره ی : استادان مجتبی میرزاده و حسین منزوی تقدیم شده است.)

 


 
سه شنبه 2 آبان ماه سال 1385
رنجنامه و سوگنامه ای برای موسیقی ایرانی!

 

در چرخش رو به عقب عقربه های زمان عرصه های موسیقایی و هنری به طور کلی محدود و اندیشه های تحولی به دلایل گوناگون در نزد سردمداران موسیقی کشور محدودتر بود. جنگ و بلوا و نابسامانی و غلبه ی هنجارهای مذهبی، اجازه خودنمایی و تحرک را از هنر و هنرمندان موسیقی می گرفت. موسیقی جایگاهی فراتر از مطربی و مزقونچی گری و غیرضرور بودن نیافته است! زبان هنری موسیقی تقریبا هیچگاه نتوانسته (بخوانیم نخواسته اند) جایگاهی فراتر از آنچه گفتم، به خود بگیرد. لذا حق و حقوق و مسلمات مربوط به آن همواره دستخوش پایمالی، لگدکوبی، سلیقه گرایی، و زیرپانهادن شده است.

حتی تا چند دهه پیش از آن، حجب و حیا و اتکا بر معارف و باورها و دانسته های دینی چربش محسوسی در لایه های زندگی مردم عادی داشت. ظهور هر هنرمندی می توانست عواقب ناخوشایندی را برای او و خانواده اش داشته باشد و حتی به طرد او از جمع خانواده اش بیانجامد... حتی هنوز هم می توان در میان افراد خانواده های هنرمندان، هنرمند (بیشتر منظورم خواننده است) مطرودی را یافت که لقب "مطرب" با وی هماوندی یافته و برخی از افراد خانواده از ارتباط مستحکم تر با او امساک می ورزند. تحولات شتابان کشورهای دور و نزدیک و دلارهای نفتی و نیز سیاست درهای باز رژیم گذشته و عوامل جهانی دیگر به تدریج این تفکرات را درنوردید و به تدریج به آسودگی وجدان های مسدود و گذر از حیطه ی انفعال و مقابله و ورود به جهان حقیقت و واقعگرایی و کاهش استرس های متقابل خواننده و جامعه انجامید... جامعه نیز در چنین شرایطی در راستای تکوین، باروری، اعتلا، و هماوایی با جهان دیگر و بخصوص جهان آن سوی آبها کم کم به نقطه ای از باورها و اعتقادات رسید که می توان به مصداق جهان اندیشید و منطقه ای عمل کرد. حاکمیت نوعی از دموکراسی ضعیف که در آن سیاست (ساکت باش و از زندگی لذت ببر) برتری داشت، باعث  افزایش گرایش تعداد زیادی از جوانان و عامه مردم به سوی موسیقی و به طور کلی هنر شد. در این راه، سرازیر شدن درآمدهای نفتی و سر و سامان یافتن وضعیت معیشتی اقشار اغلب شهرنشین تاثیری دوچندان داشت...

چنین شتابی آنقدر بدون حساب و کتاب و بی قاعده انجام می یافت که سرگردانی ها و سردرگمی های بسیاری را در پی داشت زیرا تحولات جهانی بسیار شتابان انجام می گرفت و مانند امواج خروشانی بر ساحل این پهنه می کوبید و سیاست درهای باز نیز جز باز کردن درهای جهان غرب به روی این آب و خاک هدف عمده تری در پی نداشت. مقابله با آنچه که تحجر و واپسگرایی نامیده می شد، نیازمند از ارزش انداختن بسیاری از ارزش ها بود و چه دستاویزی بهتر از کشاندن جوانان به سمت آنچه که در کرانه مقابل این تفکر قرار می گرفت... این البته تنها وجیزه ای از آن سابقه و تاریخچه است وگرنه سلسله عوامل تاثیرگذار به اندازه ای گسترده و پردامنه است که شما را نه حال و نه کشش خواندن این همه خواهد بود... نتیجه اینکه با عنایت به مدرنیزه شدن سریع ظواهر سطحی زندگی، گمگشتگی جوان آن دوران و همچنین رواج فرهنگ فراغت از قید و بندها، فضا برای مطرح شدن و خودنمایی و استفاده از امکانات بی کرانی که دولتمردان با همان سیاست و دیپلماسی ساکت باش و از زندگی لذت ببر در دسترس قرار می دادند، گسترده تر می شد. خواننده جماعت هم در این موج متلاطم گرفتار می شد، همانطور که هنرپیشه، نوازنده، نویسنده، و دیگران در آن فرو می رفتند.

فضا بویژه پس از رویدادهای دهه ی سی و بازشدگی فضای اجتماعی به تدریج آماده تر شده بود و دیگر کم کم هنرمند موسیقی نه تنها مطرب قلمداد نمی شد، بلکه به آرامی شان و شوکت می یافت و مردم نه تنها از افشای (!) تمایلات و توان های موسیقایی خود ابا نمی کردند، بلکه می توانستند از لا به لای تارهای در هم تنیده ی قرون خارج شده و حتی با افتخار و حرمت خود را به جامعه معرفی کنند. در نتیجه هم ظرف و هم مظروف آماده شده بودند و موج خروشان تحول و نوخواهی و نوگرایی ارکان جامعه ایرانی را در برگرفت.  این حرکت در موسیقی شتاب بیشتری داشت و مردم نگاه خواهنده ای به موسیقی یافته بودند. با توجه به سابقه طولانی تاریخی موسیقی اصیل ایرانی، هر گونه بدعت یا تحولی در آن می توانست خطرآفرین باشد زیرا این موسیقی از پایگاه کاملا مستحکمی برخوردار بود، موسیقی ای که میراث بزرگانی چون علی اکبر خان شیدا، میرزاعبدالله فراهانی، علینقی خان وزیری، موسی معروفی، علی اکبر شهنازی، قمرالملوک وزیری، روح الله خالقی و دیگران بود و تکان دادن آن یا هر نوع تفکر در ایجاد تحول در آن هنر و توانایی بسیار می طلبید...

سیر تحولی موسیقی اصیل ایرانی (و به تبع آن سرنوشت خوانندگانی چون ایرج، گلپا، و شجریان)  بویژه در طول سالهای پس از انقلاب قابل توجه است. و لابد در این تورق مشاهده کرده اید که به دنبال پیروزی انقلاب موسیقی بلافاصله قدغن شد. این ممنوعیت شامل همه انواع ساز و ادوات صوتی بود و بدون اینکه روی کاغذ آورده شود یا به تصویب رسیده باشد یا شکل و جامه ی حقوقی بر خود بپوشاند، از جانب عده ای به فتح رسیده اعمال شد. در آن سال ها تنها سرودهای انقلابی تولید می شد و استفاده از سنج و طبل در این سرودها به عنوان شواهدی از این محدودیتها به شمار می روند که همیشه و به انحا مختلف (از جمله در آیین های دهه فجر) همچنان پخش می شوند و به عنوان سندی منفی در کارنامه موسیقی این سرزمین محسوب می شوند، هر چند ممکن است احیا کننده ی خاطرات نسل سوخته آن دوران باشند. در آن دوران پر تلاطم و به دنبال برخوردهای افراطی عده ای، کلیه کاستها و آلبومهای موسیقی موجود در بازار به قیمت های بسیار نازل آن زمان به حراج گذاشته شدند و موسیقی حرام اعلام شد. مردم برای خرید آلبوم ها شتاب کردند و در مدت اندکی کلیه نوار فروشی ها و استریوها بسته شدند یا به ساندویچی ای، چیزی تغییر شغل دادند! تمامی این اتفاقها در خلال سالهای 1357 تا 1360 افتاد و کم کم مردم نیز باور کردند که باید از خیر گوش کردن و لذت بردن از موسیقی بگذرند، حتی اگر این موسیقی، نامش اصیل باشد!

دیگر شنیدن صدای ساز یا آواز عملی حرام قلمداد می شد و به واسطه غلبه اندیشه های توهمزا و سانسور محور، نوعی خود سانسوری عجیب بین مردم شیوع یافت و در ابراز علاقه به موسیقی "همه از همه هراس داشتند!". برخوردها و بگیر وببندهای هنرمندان آغاز شد و همگی یا ترک دیار کردند یا گوشه انزوا برگزیدند.  در این مدت تنها استاد شجریان می خواند و خوانندگان جوانی چون شهرام ناظری، ایرج بسطامی و علیرضا افتخاری. اما مردم گیج و گول مانده بودند و هرگز نمی توانستند خاطرات ایرج و گلپا و مرضیه و دلکش و خوانساری و بنان را به بوته ی فراموشی بسپارند. اما هنگامی که در یکی از روزهای سرد زمستانی آن سال خبری همچون برق و باد در میان مردم رنجدیده ی میهنم پیچید که: "ایرج دوباره می خواند!" هیچکس تصور نمی کرد سرانجام این اتفاق افتاده باشد. و هنگامی که در بهار زیبای آن سال دوباره در شهر پیچید که "گلپا دوباره می خواند!" باز هیچکس باورش نشد! چرا که بیخ و بن موسیقی این جامعه زده شده و موسیقی به قعر عمیق ترین گودال هستی فرستاده شده بود!

حال پس از گذشت این همه سال و ملاحظه ی آنچه که بر ما رفته است، به نکته ای دیگر رسیده ایم: نکته ی بلاتکلیفی دوباره!! اینک زمامداران و متولیان موسیقی دوباره به این نتیجه رسیده اند که نه ایرج باید بخواند، نه گلپا و نه حتی شجریان! اگر از صدقه ی سر دولت پیشین اسباب بسیار محدود و اندکی برای ابراز وجود موسیقی و خواننده در محافل هنری و رسانه ها پدیدار شده بود، این نگرش مجددا از نگاه متولیان موسیقی کشور منسوخ اعلام شده! و شنیدن صدای استاد ایرج (خواننده ای که بعضی از آوازها و ترانه هایش به مدت شش ماه به طور پراکنده از رادیو پخش گردید!) ممنوع شد! صدای استاد گلپا هم که هرگز از رادیو و تلویزیون یا هیچ رسانه ی دیگری پخش نگردید و پخش نخواهد شد و ما باید همچنان دل خود را به این خوش کنیم که حداقل صدای استاد شجریان را از ما نگیرند، صدایی که در خلا حضور صدای ایرج و گلپا می توانسته همچنان ما را به موسیقی ایرانی علاقمند و عاشق نگه دارد... عطشی که کاش هیچگاه گریبان ما را نمی گرفت، و واقعا می توان اعتراف کرد که عشق همانند بیماری سرخکی است که هر چه دیرتر به سراغ آدم بیاید، یا اگر هرگز نیاید، بهتر خواهد بود زیرا ابتلای به آن هستی مان را ساقط خواهد کرد!!


 
یکشنبه 23 مهر ماه سال 1385
شاگردان شجریان: تقلید و بت سازی یا نوآوری، مساله این است!

۱) علی جهاندار

محمد رضا شجریان که به مدت بیست و پنج سال پس از انقلاب ایران تکسوار گریزپایی در عرصه ی موسیقی اصیل ایرانی به شمار می رفت، تا پیش از بازگشت دوباره ی ایرج و گلپا به صحنه ی موسیقی، همچنان این یگانگی خود را حفظ کرده بود. کمتر خواننده ای پیدا می شد که عرصه را از لحاظ هنری بر او تنگ نماید یا توان یارایی با وی را داشته باشد و از قِبَل همین یکه تازی بود که وی توانست با عنایت  به هوش سرشار و فرصت سنجی مناسب، به تربیت آوازخوانان جوان دیگری که او را قبول داشتند و به سبکش  ایمان آورده بودند، بپردازد. از میان شاگردان مستقیم ایشان اسامی نسبتا معروفی چون حسام الدین سراج، جلال الدین محمدیان، قاسم رفعتی، روانشاد ایرج بسطامی، محسن کرامتی، خانم مهرعلی، علی جهاندار، حمید نوربخش، همابون شجریان و علیرضا قربانی را می توان نام برد و هنرمندان پرآوازه ای چون شهرام ناظری، علی رضا افتخاری و علی رستمیان نیز مدتی نزد استاد بر روی ردیف های آوازی کار کرده اند. بعدها که آوازه ی هنرمندانی چون شهرام ناظری و علیرضا افتخاری در کران تا کران این سرزمین رخنه کرد، آنها دیگر نه در قالب شاگرد، بلکه خود به عنوان خوانندگانی مطرح و محبوب راه خود را از استاد جدا کردند. سوای نوآوری های نسبتا خوب ناظری و افتخاری، تون صدا و انتخاب آهنگ نیز بر میزان محبوبیت این دو خواننده تاثیر مثبت نهاد.

از میان شاگردان مستقیم، همیشگی و وفادار استاد شجریان، من شخصا شادروان ایرج بسطامی و نیز علیرضا قربانی را استثنا می دانم که در باره ی ایشان بعدا به طور مجزا بحث خواهم کرد و لیکن مابقی رهروان طریقت استاد (حتی همایون) نتوانسته اند گام های محکمی در جهت رهایی از وابستگی به شجریان بردارند و حداکثر در حد و اندازه های مقلدان یا تقلیدکنندگانی خوب قابل مطرح شدن می باشند.

بحث نخست خود در باره ی شاگردان استاد شجریان را از آقای علی جهاندار آغاز می کنم: خواننده ی کم کاری که در سال ۱۳۲۷ در کنار خانواده اى کشاورز و در روستاى شمام رودبار به دنیا آمد. وى با توجه به علاقه اش به موسیقی، به دلیل نبود امکانات در زادگاهش فقط می توانست با تقلید از موسیقی های پخش شده از رادیو، گمان کند خود نیز صدایی خوب دارد و به خواندن می پرداخت. وی مدتی بعد در استان خوزستان، به اداره ی فرهنگ و هنر وقت در اهواز مراجعه و از سال ۱۳۴۸ با گروه فرهنگ و هنر اهواز همکارى نمود و از سال ۵۴ از طریق کاست هاى شجریان به تمرین شیوه او پرداخت و از سال ۶۲ نزد شجریان رفت و به صورت مداوم تا سال ۷۱ از آموزه هاى ایشان استفاده کرد. مدتی بعد نیز با استاد حسن کسایی آشنا شد و اجراهای مشترکی با استاد شجریان در برخی کشورها داشته است. وی از آن دسته خوانندگانی است که در همگی این مدت سوای اجرای چند کنسرت، فقط توانسته آلبوم "صبح مشتاقان" و "نقش پندار" را منتشر نماید که هیچ یک از این دو آلبوم نتوانستند نظر مخاطبان را جلب نمایند و شاید عدم فروش حتی متوسط این دو اثر از دلایل انزوا و کم کاری های متعاقب ایشان باشند. البته گوشه هایی از هنر و معماری موسیقی مثال زدنی استاد پرویز مشکاتیان در آهنگسازی "صبح مشتاقان" به چشم می خورد اما اجرای خشک و باریک شده ی آواز توسط جهاندار در نغمه های نسبتا ساده ای چون بیات کرد و ابوعطا با صدای تقریبا گنگ و معمولی و بویژه تقلید صرف و منحصر به فرد جهاندار از شجریان، لطمه ی شدیدی به این اثر می زند. شاید مخاطبان سخت گیر موسیقی اصیل ایرانی به این باور اعتقاد داشته اند که اگر بنا باشد گوشه ها و ردیف های شجریان توسط کس دیگری مو به مو تقلید شود، همان بهتر که به خود شجریان گوش دهند نه کس دیگر!!

همانطور که عرض شد، جهاندار به جای تلاش در نوآوری و بروز خلاقیت های آوازی، بیشتر به دنبال تقلید صرف و نکته به نکته از شجریان بوده اند و به قول خودشان با توجه به "روستایی بدون" هرگز نخواسته اند قلب استاد را بشکنند و کار را به جایی می رسانند که همانند ایده های متعصبانه ی سنت گرایانه ی برخی می گویند: "حتى اگر استاد بخواهد بگوید: «على دیگر نخوان»، دیگر نمى خوانم، به دلیل اینکه من استاد را از جان خودم بیشتر دوست دارم"!! چنین اظهار نظرهایی از سوی یک هنرمند مترقی واقعا مضحک و سطحی و حتی کورکورانه است! و با روح هنر و هنرمندی بویژه در عصر کنونی منافات و تناقض دارد. امروزه دیگر نمی شود با "قربان صدقه رفتن" و "من بمیرم، تو بمیری!!" هنر عرضه کرد. لذا هنرمند نمی تواند و نباید خرده نگرانه و با تعصبات کورکورانه با آن برخورد نماید چرا که در این صورت تکلیف مردم یا قافله ی هنردوست چه خواهد شد وقتی تعصبات ساده جای تفکرات هنرمندانه را بگیرند؟ این درست است که باید احترام بزرگ تر یا استاد را همیشه نگاه داشت، اما غرق شدن در تاروپود هنر و زندگی و اشتیاق یک نفر و فقط یک فرد خاص، بدون شک پتانسیل جذب و درک هنر هنرمندان دیگر را به شدت ساقط خواهد کرد. به گفته "وینکل مان" (1767ــ1717) مقصد هر هنر چیزی جز زیبایی نیست و زیبایی هم کاملا از "خوبی" مجزاست. یعنی به بیان ساده تر تلفیق عنصر خوب بودن یک شخص با مقاصد و اهداف والای هنری همخوانی ندارد.  همانطور که شادروان احمد شاملو می گوید: "برخورد احساسی یا عاطفی برای هنرمند کافی نیست. هنرمند باید پیشه و یا کار خود را بشناسد، عشق بورزد و از آن لذت برد".

برای اینکه سخن از حوصله ی بحث دوستان خارج نشود، با توجه به اینکه عرض شد آقای جهاندار به جای فعالیت هنری بیشتر به عمل حرف زدن و ایضا تدریس آموخته های خود از شجریان در کلاس های آوازی، روی آورده اند، فقط چند نمونه ی کوچک از سخنان وی را با عنایت به "بت سازی های غیرموجه و غیر علمی او از استاد شجریان" (علی رغم جایگاه تعریف و تبیین شده ی استاد) که دستمایه ی اصلی تقلید همیشگی ایشان از شجریان خواهد بود، در اینجا نقل می کنم تا خوانندگان خود به قضاوت نشینند. قبلا توجه شما را به این موضوع جلب می کنم که آقای جهاندار جزو معدود خوانندگانی هستند که با توجه به اخلاق خاص خویش، خود را در جایگاهی متصور شده اند که به صراحت نام استادان مختلف آواز یا موسیقی (از جمله ایرج و گلپا) را با تعریفی منحصر به فرد به زبان می آورند!!

-     جوان هایى را در تلویزیون مى بینم که به صراحت تمام مى گویند من خواننده ام، پسر جان اگر تو خواننده اى شجریان چه کاره است، اگر تو خواننده اى تاج و طاهرزاده و اقبال و ادیب چه کسانى هستند (توجه شود که آوازخوانان جوان چگونه از چنین گویه هایی جامه ی نومیدی خواهند پوشید!)

-     به نظر من نزدیک ترین شخص از نظر آواز به استاد شجریان، با استاد هزار سال فاصله دارد!! (این دیگر از آن دست فرمایشات ملوکانه است که باید به قاب گرفت و زد به دیوار!! ایشان بر چه مبنایی چنین ادعای جوگرفته! و ساده لوحانه ای را بر زبان جاری می سازند؟ اگر اینطور باشد که بقیه ی استادان اعم از گلپا و ایرج و خوانساری و بنان و طاهرزاده و تاج و قوامی و دیگران چرا وقت و عمر خود را تلف کردند و آواز خواندند؟ چرا همه ی این سال ها وقت گوش جناب جهاندار را گرفتند؟!!)@

 @ برگرفته از مصاحبه علی جهاندار با روزنامه ی شرق، تیر 1383)!!

بنده در صدد نیستم تا افاضه ی فیض ایشان در انتقاد از استاد شجریان (با فاصله ی هزار سال نوری!) را که در لفافه گفته اند یا فرموده ی اخیر ایشان (در ارتباط با مقاله ی آقای فرید اسدی دهدزی، مجله ی مقام موسیقی، مهر ماه 1385) در باره ی استادان ایرج و گلپا را نیز ذکر کنم زیرا هیچ وقت اهل مناقشه و جر و بحث های بی حاصل نبوده ام و این حرف های اخیرشان واقعا ناامید کننده است (بنگرید به وبلاگ: http://azsetaretasahar.blogfa.com). به هر حال، ضمن آرزوی تلاش بیشتر و کوتاه و گزیده گویی برای وی و کنار نهادن سیاست منسوخ شده ی مراد و مرید-مرشدی (!) و وارد عرصه عمل و هنر شدن، فرمایش خودشان را به عاریت می گیرم که فرمودند: "همه بلبلان بمردند جز غرابی!"

                                                        ***********

بحث استاد و استادی!

مبحث استاد و استادی، بحث بسیار خوبی که دوست عزیزم جناب آقای سعید انصاری در وبلاگ وزین خود http://gol-ha.blogfa.com باب آن را گشودند و من تصمیم گرفتم بحث مفید و زیبای ایشان را در وبلاگ خودم مطرح نمایم. لذا آنچه که در زیر می آید برداشت ها و دانست های من در مورد استاد و استادی در هنر یا علم می باشد. دوستان (مخصوصا جناب آقا سعید) از نظرات صائب خود مرا بی نصیب نگذارند.

اصولا در مباحث موسیقی پیش از انقلاب کلمه ای به نام استاد زیاد رد و بدل نمی شده است و هنرمندان در نامبردار کردن به اصطلاح استادان آن زمان، به واژه ی "آقای" یا "خانم" بسنده می کرده اند. اگر تورقی در خاطرات گذشته ی موسیقیدانان و آوازخوانان بنام گذششته بزنیم، درخواهیم یافت که آنان بندرت در چنبره ی واژه های مطنطنی چون "استاد" در می غلطیدند. استفاده از این کلمه بیشتر در کرسی های دانشگاهی متداول بوده و هست. اما به دلیل فراوانی غیرقابل تصور افرادی که این روزها این عنوان را یدک می کشند، متاسفانه جایگاه و اعتبار آن مخدوش شده و بشدت تنزل یافته است. این پدیده همانند قضیه ی درجه دادن یا ستاره دار کردن نظامیانی است که در حکومت کنونی و بویژه در دهه های گذشته، حتی افراد غیر متخصص را نیز به درجه های بسیار بالا منصوب کردند و رفته رفته ارزش و اعتبار درجات نظامی نیز از دست رفت. همچنین در موضوع فارغ التحصیل های دانشگاهی چنین اپیدمی فراگیر و غیر منطقی ای متداول شد و با توجه به ضعف و نقصان سواد و مدرک (!) در نزد حکومتیان و وابستگانشان، حداقل برای ایجاد وجهه های کاذب برای خویش و اقوام و آشنایان واقع شده بر راس امور کشور، شروع به یافتن ترفندهای نوین در امر ارتقا مدرک آنها شدند و نتیجه یا ماحصل آن خیل انبوه دکترهایی (!) است که شب تا به صبح خوابیده و نخوابیده، بیدار شده و به دریافت درجه ی دکترا در رشته های مختلف نائل گشتند! حتما شما هم تعداد بی شماری از افراد دارای این عناوین را سراغ دارید!

این روند واگذاری و اهدا و اعطای انواع درجات و مدارک و دکتراها به زمامداران، بزرگترین عامل در جهت تضییعف و از بین رفتن ارزش و جایگاه درجه ی استادی و دکترا در کشور شده، کما اینکه کم کم چنین مدارک خیالی و غیراصولی و البته دروغین افشا می شوند و چیزی جز رسوایی برای صاحبان آنها و اعطا کنندگانشان باقی نمی ماند. از آنجا که یکی از مشخصه های بارز کشورهای جهان سومی، تاثیر و تاثر و اینهامانی و نیز برهمکنش کلیه ی ارکان جامعه خواه صحیح و خواه ناصحیح از یکدیگر و بر یکدیگر  می باشد، شعله های فروزان آن به هنر و علی الخصوص به موسیقی هم راه یافت و خواه ناخواه گریبان هنرمندان آواز و موسیقی را نیز گرفت!

در سطح دانشگاه اما همانطور که شما برشمردید، رتبه بندی های استاد و استادی مبتنی بر معیارها و شاخص های معینی می باشد. هرچند درجات و رتبه های دانشگاهی نیز متاسفانه در سطح برخی دانشگاه ها (از جمله دانشگاه های بین المللی مستقر در ایران  و بعضی دانشگاه های دیگر که از ذکر نام آنها معذورم!) دستخوش ناامنی و دستکاری های گاه و بیگاه شده اند، لیکن به طور کلی در هیچ بخش از بخش های جامعه درجه ی دانشگاهی همانند دانشگاه به جد گرفته نمی شود و گذر از خوان های متعدد دانشگاهی در جهت دستیابی به رتبه ای بالاتر کاری سخت و طاقت فرسا به شما می رود. نخستین رتبه ی دانشگاهی مربی است که دارندگان مدرک فوق لیسانس را در بر می گیرد. در صورت اخذ مدرک دکترا، چنین شخصی شانس دارد خود را به شرط ارائه ی مقاله های علمی-پژوهشی و پروژه های متعدد تا حد استادیار بالا بکشد. کسانی که مستقیما دارای مدرک دکترای تخصصی PhD)) باشند، از مرتبه ی استادیاری آغاز می کنند و در صورتی که چند سال مقالات و کتاب ها و پروژه ها و تدریس های مختلف داشته باشند، خواهند توانست چنانچه امتیازات لازم فراوان را کسب کنند، خود را تا مرتبه ی دانشیاری (Associate Professor) ارتقا ببخشند. و در نهایت دانشیاران پس از چند سال که دوباره از صفر آغاز کرده و بتوانند مقاله ها و کتب و پروژه ها و تدریس های متعدد را ارائه دهند، به مدرک پرافتخار استادی (Professor)  نایل خواهند شد!! لذا توجه فرمایید که استادی به معنای دقیق و اخص کلمه عبارت از گذراندن کلیه ی این مراحل و رسیدن به مرحله ای دست نیافتنی در علم و دانش! شایان یادآوری است که در مجموع یک استاد 12 سال در مدرسه، چهار سال برای لیسانس، دستکم سه سال برای فوق لیسانس، و دستکم چهار سال افزون (جمعا 23 سال) برای دریافت مدرک دکترای تخصصی عمر و وقت وانرژی و در واقع زندگی (!!) مصرف می کند تا در وهله ی نخست با درجه ی استادیاری (پایین ترین درجه ی استادی!!) آغاز کرده باشد! حال خود حدیث بخوان مفصل بخوان از این مجمل دوست عزیز!

در میان دانشگاه های جهان این روال برای کلیه ی رشته ها (شامل موسیقی) برقرار است و هیچکس نمی تواند و نباید خود را استاد بنامد مگر این پله های ترقی و پیشرفت را به طور کامل طی کرده باشد. مثلا فردی که در دوره ی لیسانس رشته ی موسیقی ثبت نام می کند، پس از گذراندن دستکم 132 واحد در باره ی موسیقی (!) موفق به اخذ مدرک لیسانس خواهد بود. این واحدها دربرگیرنده ی فنون و بخش های مختلف موسیقی اعم از ملی، بین المللی، اصیل، پاپ، جاز، کلاسیک، سازها، نوازندگی، آهنگسازی، تاریخچه ها و واحدهای گوناگون دیگر می باشد و فرد دوباره اگر توان ادامه ی تحصیل داشته باشد در مقطع فوق لیسانس ثبت نام می کند و درس ها و واحدهای فشرده تر دیگری را از سر می گذراند که اغلب تخصصی بوده و وارد کوچکترین و جزئی ترین مباحث موسیقی اعم از ملی و بین المللی می شود! و به همین ترتیب این روال در دوره ی دکترای تخصصی با فشردگی و باریک شدگی و تخصص گرایی محض ادامه پیدا می کند تا سرانجام یک نفر قادر باشد با درجه ی دکترای موسیقی فارغ التحصیل شود و به پایین ترین درجه ی استادی در موسیقی (استادیاری) دست پیدا کند!! حال با عنایت به آنچه که گفتم، شما خود به قضاوت بنشینید که آیا فردی در ایران دارای درجه ی استادی در موسیقی –به معنای اخص و واقعی کلمه- و نه همانگونه که در ایران می بینیم، هست یا نه!!... هر چند به باور راقم این سطور، استادان گلپا، ایرج و شجریان آنقدر در این مقوله استخوان خرد کرده و تمام عمر را با زیر و بم های موسیقی زندگی کرده اند که آنان را دیگر نیازی به گذراندن چنین دوره هایی نبوده است!... و ما بر سنت گرایی خاص ایرانیان حداقل در این مقوله پافشاری می کنیم و با عشق و علاقه ی خاص ایرانی خود هر این سه استاد را استاد در آواز می شناسیم و خواهیم شناخت!...


 
جمعه 14 مهر ماه سال 1385
یک خاطره در باره ی استاد ایرج
 همین چند روز پیش بود که ماشینم را برده بودم کارواش. سر و رویش حسابی به هم ریخته بود‏‏. در رشت که بودم, باران سیل آسای شش ساعته اش به بیش از 125 میلی متر رسیده و سراپای ماشین را گل گرفته بود. معمولا به یک کارواش ثابت می برم. آدم از اینکه می بیند ماشینش تمیز شده, حسی از تازگی و سرزندگی به او دست می دهد, انگار خودش حمام کرده باشد.

حتما دیده اید که پس از اینکه ماشین با آن دستگاه های به قول خودشان تمام اتوماتیک (!) شسته شد, سپرده می شود دست این آقایانی که زحمت آب گرفتن و خشک کردن نهایی آن را بر عهده دارند. آن روز کارواش بسیار شلوغ بود. بیشتر ماشین ها هم مدل بالا و شیک بودند و لابد صاحبانشان هم موند بالا و تحصیل کرده و با فرهنگ!

 یکی از عادت های رایج این آقایان خشک کننده, روشن کردن پخش صوت اتوموبیل در هنگام کار است. دو سه ماشین در گوشه و کنار خشکانده می شدند و از پخش صوت هر کدام صدای ترانه ای شنیده می شد. یادم نرفته که فقط از یکی از ماشین ها نواری که پخش می شد, موسیقی اصیل ایرانی بود و خواننده  آن کسی نبود جز خسرو آواز ایرانی: استاد محمدرضا شجریان!

آهنگی که پخش می شد, در دستگاه چهارگاه بود و با تسلط کم نظیر استاد و به آنجا رسیده بود که:

  اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم           قضای عهد ماضی را شبی دستی برافشانم

چنانت دوست می دارم که گر روزی فراق افتد            تو صبر از من توانی کرد و من, صبر از تو نتوانم

 استاد شجریان آنقدر استادانه گوشه های چهارگاه را اجرا می کرد که مثل همیشه مرا به تحسین وامی داشت... بیشتر رانندگان و صاحبان ماشین توی کوک صدا و آواز استاد شجریان رفته بودند و مشخص بود که با تمام وجود از آن لذت می برند...

همچنان که غرق شنیدن هنرنمایی استاد بودم, ناگهان آقایان پخش صوت ماشین مرا روشن کردند. از قضا آلبوم در مدح حضرت محمد استاد ایرج در آن بود و با اینکه صدها بار به آن گوش داده بودم, اما باز هم ترجیح می دادم تا اطلاع ثانوی نوار دیگری را گوش ندهم!

تا صدای نوار را بلند کردند, رسیده بود به آنجا که استاد ایرج به طور غافلگیرانه ای از مایه ی بیات ترک به دستگاه چهارگاه وارد می شوند و با تحریری باور نکردنی و بی همتا بین نغمه ی زابل و حصار؛ به مخالف خوانی در پرده ی بالا می پردازند (لطفا برای یک بار هم که شده, گوش کنید)!...

کل مجموعه ی کارواش برای یک لحظه یخ بست!!... صدای رسا, جاودانه و تبحر استاد ایرج همه را در جا شوکه کرده بود!... باورم نمی شد که همزمان پنج شش نفر به سمت ماشین من هجوم آوردند و در دور و بر آن ایستاده و به آوای ملکوتی استاد ایرج: خدای آواز گوش جان سپردند!...

دیگر متوجه نشدم دقیقا چه گذشت!... هر کسی چیزی می گفت... یکی سرش را با حسرت تکان می داد؛ آن دیگری دهانش باز مانده بود: و نفر بعدی در باره ی ایرج می پرسید... جالب تر این بود که تا نوار تمام بشود, هیچ کس راضی نمی شد از کنار ماشین من دور شود!!

این یکی از بهترین خاطرات من در سالی که در آنیم؛ می باشد, خاطره ای عجیب و دلنشین که حداقل برای مدت ها, غم و غصه ی زندگی را از من دور خواهد کرد!... خاطره ای که حتی یک کلمه از آن غیر واقعی نمی باشد!...


 
چهارشنبه 22 شهریور ماه سال 1385
چرا استاد ایرج:خدای آواز است؟

امروز که به صندوق کامنت ها نگاه می کردم، پیامی از دوست عزیزی دیدم که در آن از من خواسته بود در استفاده از لفظ {خدای آواز} برای استاد ایرج احتیاط کنم!... و همین دستمایه ای شد برای من تا دق دلی خودم را در تبیین صفات و ویژگی های خدای آواز خالی کنم و به بیانی توضیح دهم: چرا خدای آواز؟... لذا لطفا به دقت بخوانید و قسمت های تکراری آن را که از مطالب قبلی خودم به عاریت گرفته ام، بر من ببخشایید!... من با رویی باز و متبسم آماده ی دریافت نظریات شما عزیزان هستم!

 

هنگامی که در یکی از روزهای سرد زمستانی بهمن ماه سال 1309 (و به نقل از منابع در سال 1311 – و حتی 1313) در یکی از روستاهای کاشان به نام خالدآباد، پسری به نام حسین به دنیا آمد، هیچکس حتی در خوش بینانه ترین نگرش هم نمی توانست پیش بینی کند که این کودک روستایی، چندی بعد به بزرگترین، خوش صداترین و معروف ترین خواننده ی تاریخ موسیقی ایران تبدیل خواهد شد! کسی نمی توانست حدس بزند که نبوغ عجیب این کودک، در نهایت به شعرخوانی او در جمع مردم در شش سالگی و حفظ کردن اغلب ردیف های موسیقی اصیل ایرانی توسط وی در هشت سالگی منجر خواهد شد. صدای استاد ایرج یک صدای برگرفته و به ارث مانده از نیاکان و بویژه پدربزرگش بود که در دربار ناصرالدین شاه به ترانه خوانی می پرداخته است. آشنایی پدر با موسیقی ایرانی و حضور بعدی حسین در مکتب استادی بلامنازع همچون ابوالحسن صبا کم کم او را به جامعه ی موسیقی آن زمان معرفی نمود. وی در سال 1336 بنا به دعوت  استاد داود پیرنیا به برنامه گلها راه می یابد و در اولین همکاری خود با گلها، آوازی در دستگاه " سه گاه " همراه با ویولون استاد علی تجویدی می خواند و چندی بعد یکی از آهنگ های آقای مهندس همایون خرم را با همکاری جلیل شهناز و جهانگیر ملک به نام گلهای 510 در مایه مخالف "سه گاه " اجرا می کند و از این به بعد همکاریش با این برنامه ادامه می یابد. خواندن ترانه در فیلم های ایرانی رسم یا معیاری بود که به تاسی از فیلم های مشابه هندی، عربی، ترکی، آذری و حتی آمریکایی در دهه های 1330 به بعد رواج یافت و کارگردانان در پی یافتن صداهای استثنایی که هم بییندگان بیشتری را به گیشه ها و سالن های سینما بکشانند و هم با فیزیک چهره ی هنرپیشگان هماوایی داشته باشند، به تکاپو افتادند. پس از آزمودن صداهایی چند از قبیل روح پرور، بنان، دلکش، عهدیه، بدیع زاده، پوران، ناگهان خواننده ای به تور کارگردانان مطرح آن زمان افتاد که صدای جاودانه و بی نظیری داشت که گرما و طنین آوایش در مدت کوتاهی میلیون ها نفر را به سینماها کشاند. این خواننده کسی نبود جز ایرج {یا همان حسین خواجه امیری} که به جهت محدودیت های نظام {ایشان سرهنگ ارتش بودند}، از مزیت استفاده از نام خود در محافل و رادیو برخوردار نبودند. لب خوانی به جای مجید محسنی، ناصر ملک مطیعی، منوچهر وثوق، رضا بیک ایمانوردی و چند نفر دیگر، به تدریج نام ایرج را بر سر زبان ها انداخت لیکن تا سال 1341 که ایشان به جای شادروان فردین در فیلم آقای قرن بیستم ترانه خوانی نمود؛ هنوز انطباق عجیب و استثنایی صدای ایرج بر چهره ی معصوم و جوانمرد فردین کشف نشده بود. ایرج همگام با آوازخوانی در رادیو و اجرای برنامه های وزینی چون گل های تازه، گل های جاویدان، یک شاخه گل سرخ، برگ سبز، و سایر برنامه های موسیقی اصیل ایرانی، از روی آوری به خوانندگی در سینما نیز ابایی نداشت و در برابر درخواست های مکرر سیل بی شمار تهیه کنندگان فیلم های ایرانی که هم او و هم فردین را می خواستند، تسلیم شد و در چندین فیلم به جای فردین لب خوانی کرد. معروف ترین فیلم هایی که در آنها صدای ایرج بر چهره ی فردین نقش می بندد، عبارتند از گنج قارون (1348)، چرخ وفلک (1347)، طوفان نوح (1349)، و سکه ی شانس (1350) {در مورد سال تولید فیلم ها با احتیاط گام برداشتم}.

آوازخوانی استاد ایرج به جای زنده یاد فردین با وجود انتقادات فراوان، نورم جامعه آن زمان بود و اشعار کوچه و بازار و عامیانه ی مردم پسند ترانه های ایشان در این فیلم ها، محتوای جوانمردی و مردانگی و غیرت داشت. آوازخوانی در قالب شخصیتی چون فردین که جوانمرد بود و جوانمرد زیست و درگذشت، نباید بیش از حد مورد انتقاد قرار گیرد زیرا فردین (که به نظر این راقم، از نظر شخصیتی همردیف مرحوم تختی بود)، در آن زمان نماد ظلم و نامرادی ستیزی قلمداد می شد (البته بنده در مقام دفاع از مجموعه فیلمفارسی رایج در آن زمان نیستم ولی هر دوره ای نیازها و ارجحیت های خاصی دارد)...

یکی از دلمشغولی ها